و واژهها چقدر حقیرند در برابر بزرگی تو...جست وخیز قلم بر امواج کاغذ که در تاریکی میغرد
و دنیایش به صفحه محدود میشود.
...هر لحظه لبخندی گنگ در مقابل چشمانم تداعی میشود و خاطرات خوش گذشته را به
رخم میکشد.
نگاهم میکنی،از شرم به زیر چشم میدوزم.
لبخند میزنی و من وانمود میکنم که چون تاردیدگان تو را ندیدهام.
...و میگویی دوستت دارم!
نگاهت نمیکنم چون میدانم طاقت دیدن چشمان مظلومت را ندارم که همچون باران بر قلب
تیره من خیز برداشته است.
با تو سخن نمیگویم؛هراس دارم که تاب از کف داده و به تلافی همه محبتهایت به تو بگویم
دوستت دارم.
از ظرف مکان و زمان گسستهام،فقط تو را میبینم که در رویاهایم به افکار منقلبم چنگ
میزنی و دمی رهایم نمیکنی.
نگاهت نمیکنم...تو دنیای منی...نمیخواهم آینده شومم گریبانگیرت شود...چون دوستت
دارم از تو میگذرم.
با تمام وجود میپرستمت ولی مهر باطل بر قلب عاشقت میزنم شاید از اندیشیدن به من
آسوده شوی.
نگاهت نمیکنم...نگاهت نمیکنم؛تا چشمان پریشانم باز قلب پاکت را به بازی نگیرند.
کاش میتوانستم به تو بگویم که بودنت چهسان برایم ارزشمند است.
کاش فرصت با تو بودن را داشتم...میروم...نمیخواهم اشکهایم سد رفتن شود.
...وروزگار با عاشقان چه بد تا میکند!

مطمئن باش و برو
ضربهات كاری بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگیام خندیدی
به من و عشقی پاك
كه پر از یاد تو بود
و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكههای دل خود را آرام سر هم بند زنم
اما ته دلم می گویم:نرو ای عشق قشنگم.

میتوانی یار را در همه پنجره ها ببینی
.اگر قلبت به زلا لی دریا باشد
میتوانی او را در همه رود ها جاری ببینی
اگر چشمانت به رنگ عشق باشد
میتوانی او را در کلبه محبت
به انتظار نشسته پیدا کنی
وکلید همان کلبه همان عشقی است
که در سرتاسر وجودت می درخشد.

گوشت را به من بسپار تا زمزمه عشق را در ان جاری کنم.
شانه ات را به من بسپار تا ان را در هاله ای از نور نگهداری کنم.صدایت را به من بسپار
تا مهربا نی ات را تدریس کنم. چشم هایت را به من بسپار
تا تازگی های عشق را در ان پیدا کنم. جسمت را به من بسپار
تا دمادم ان را گلبا ران کنم. همه را به من بسپار
تا معنی خواستن را یاد بگیرم. یاد بگیرم چگونه تورا بپرستم.
وچگونه با وجود تودر حضور عشق خود را باز یابم.
ای کاشف مو جو دیت عشق!
دوست دارمت واسه هميشه ، هيچ کسي مثل تو نميشه
وقتي که ميگي اينجا بمون ، پر ميکشم تا به آسمون
از خوشي پر ميشه قلبامون ، غم ميره از دل و دنيامون
واي بگو عشقو از توي چشام ، از شب قصه ها بگو برام
گرمي دستاي تو رو مي خوام ، تو رو مي خوام ، تو رو مي خوام ، تو رو مي خوام
واي اگه گم بشي پيدا نشي ، از خودم از دلم جدا بشي
شب بشه روز بشه تو نباشي ، تو رو مي خوام ، تو رو مي خوام ، تو رو مي خوام
دستاي توي ساحل عشقه ، دنياي من با تو بهشته
انگاري يکي ميون قلبم ، اسم قشنگتو نوشته
خنده تو چه عاشقونس ، بوسه تو چه بي بهونس
ديدن تو مثل يه روياس ، فرصت شادي و تولد
گرمي دستاي تو رو مي خوام
تو رو مي خوام ، تو رو مي خوام ، تو رو مي خوام

در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودی
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
من با نفسهایم نام تو را خواندم
روزی که میگفتی من با تو میمانم
روزی که دانستی من بی تو ممیرم
روزی که با عشقت بستی به زنجیرم
بازنده من بودم ، این بوده تقدیرم
خوش باوری بودم پیش نگاه تو
هر دم زه چشمانت خواندم کلامی نو
عشق تو چون برگی در دست طوفان بود
دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود
روزی به من گفتی دیگر نمیمانم
گفتم که میمیرم ، گفتی که میدانم
باور نمیکردم ، هرگز جدایی را
آن آمدن با عشق ، این بی وفایی را
عاشق نبودی تو من عاشقت


تک دختری که چشم تو را دوست داشت مرد
در آبی نگاه تو معنا نداشت مرد
در انتظار پنجره ها را شکسته بود
از اين همه دروغ و ريا شکسته بود
در يک غروب سرد زمستان به خواب رفت
از لحظه ها جدا شد تا آفتاب رفت
باور نمی کنم که به اين سادگی گذشت
از کوچه های خالی مردانگی گذشت
ديدی تمام قصه های ما اشتباه بود
شش دفتر کنار اتاقم سياه بود
ديگر فريب دست قضا را نمی خورم
گندم به پشت گرمی حوا نمی خورم
فردا کنار خاطره ها بيگانه می شوم
در پيچ و تاب جاده ها ديوانه می شوم
در پيچ خوابها بی تو بی تاب مانده ام
از گرمی نگاه تو شب تاب مانده ام
روزی که بی حضور تو آغاز می کنم
در کوچه های خاطره پرواز می کنم
اشکی که از زلا لی عشقم چکيده است
از چشمای پاک تو بهتر نديده است
تقدير من هميشه شکيبايی وفاست
او از ترانه تنهاي ام جداست
مردی که من بر سر راهش نشسته ام
بيگانه ای که از تب عشقش شکسته ام ديگر کنار آينه ها پيدا نمی شود
رويا که بی حضور تو زيبا نمی شود
![]()
من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام