![]() |
![]() |
|
مرا ببخش که اینچنین آرام پا در راه کج گذاشتم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:11 توسط علی رستمی |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:30 توسط علی رستمی |
|
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو به من گفتی : از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب ، آئینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا ، که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم : "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم" باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشکی ازشاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت! اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید، یادم آید که از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم! بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 23:50 توسط علی رستمی |
|
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد وسعت تنهائيم را حس نکرد در ميان خنده هاي تلخ من گريه پنهانيم را حس نکرد در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد آن که با آغاز من مانوس بود لحظه پايانيم را حس نکرد كاش قلبم درد پنهاني نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت كاش مي شد دفتر تقدير عشق حرفي از يك روز باراني نداشت كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 16:53 توسط علی رستمی |
|
|
این روزا ... دردِ عاشقا ، فقط غمِ ندیدنه مشکلِ بی ستاره ه ، یه کم ستاره چیدنِ این روزا ... کارِ آدما ، تو انتظار گذاشتنه ساده ترین بهونشون، از هم خبر نداشتنه این روزا ... سهمِ عاشقا ، حسرت و بی وفاییه جرمِ تمومِ عاشقا، لذّتِ آشنائیه این روزا... عادت گُلا ،مرگ رو بهونه کردنه کارِ چشای آدما، دل رو دیوونه کردنه این روزا ... دیگه آدما، تو قلبِ هم جا ندارن مردم دیگه، تو دلاشون یه قطره دریا ندارن این روزا... همه قصه ها قصه ی دل سوزوندنه خلاصه ی حرف همه پَر زدن و نموندنه جنس ِ دلِ آدما ... این روزا سخت و سنگیه فقط توی نقاشی ها ، دنیا قشنگ و رنگیه این روزا ... اشکای ما، چاره ی بیقراریه تنها پناهِ آدما،عکسای یادگاریه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:0 توسط علی رستمی |
|
مرا اینگونه باور کن کمی تنها کمی بی کس کمی از یاد ها رفته
خدا هم ترک ما کرده خدا دیگر کجا رفته نمی دانم مرا ایا گناهی است که شاید هم به جرم ان غریبی و جدایی است خداوندا مرا دریاب که دیگر روبه پایانم تمام تن شدم زخمی زتیغ هم قطارانم خداوندا نجاتم ده از این تکرار و تکراری از این بیداد دشمن را به جای دوست پنداری هیچ با من نیست در این ویرانه ی غم در این نامردی ایام در این غمخانه ی دنیا خداوندا مرا دریاب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 11:58 توسط علی رستمی |
|
|
... وای باران باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست. ...در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم، می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دست های تو توانایی آن دارد که مرا زندگانی بخشد دفتر عمر مرا، با وجود تو شکوهی دیگر، رونقی دیگر هست. می توانی تو به من، زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:35 توسط علی رستمی |
|
|
دختر خوب قصه هام
بی تو خزونه قصه هام بیا دوباره خط بکش روی تمومه قصه هام رنگی کن آسمونمو خواب و خیال و روحمو بیا تو قصه ی خدا نذار بشیم از هم جدا بذار تو آسمونه تو ستاره تنها نباشه قصه ی سرد رفتنم توی کتابا نباشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:20 توسط علی رستمی |
|
|
بهار چیست؟ندانم که من بهار ندارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:21 توسط علی رستمی |
|
|
بر لوح شیشه ایی قلبت بنویس یا تو عشق یا منو مرگ
دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها تو سینه من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روز گار بی کسی یه عمر که در به درم حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون یکم من و حوصله کن نگو که از این روزگار یه خرده کمتر گله کن من و به بازی می گیرن عقربه های ساعتم برگه ی تقویم میکند لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:30 توسط علی رستمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
منت خدای را عز و جل , که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت , هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برآید مفرح ذات , پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب
" پیر هرات" |
| پیوندها |
|
سایت رئال مادرید دنیای سیاست دیوونه عشق ( وبلاگ آرش ) scorpion وبلاگ تندیس دیوانگان آرسنال باشگاه فرهنگی ورزشی ساریان فوتبال |
|
RSS
|